دلنوشته ها و دفاعیات ریحانه جباری – قسمت پنجم

reyhaneh-jabbari-278x198

من ریحانه جباری بیست و شش سال دارم . اکنون که در گور دسته جمعی زندان شهرری روزی را گذرانده ام ، پراز تنش و درگیری ، در فضای خفه و بی هوا ، که با نفرت پراکنی ماموران کینه توز ، تنگتر و سمی تر شده است ، به تختم پناه برده ام . امروز بازی بچه گانه و ساده ای که میتوانست خنده بر لبهایمان بنشاند با برخورد عقده ای یک مامور تبدیل به یک روز نفرت انگیز شد . بچه های جوان زندانی ، که معمولا به جرم خلاف های سبک مثل کیف دزدی و یا بدحجابی یا فحش دادن به مامور راهنمایی ، دستگیر میشوند با یک بطری آب بازی کردند. بطری خالی را روی زمین میگذارند و میچرخانند. در بطری رو به هر کس بایستد او باید کاری انجام دهد. اولش با شیرینی و خنده شروع شد .. خنده ها فضا را پر کرد . همه ، حتی اگر در بازی نبودند ، از صدای خنده آنان ، میخندیدند . بعد با دخالت یک مامور عقده ای که از خندیدن زندانیان بدش میاید ، موذیانه و با پیشنهاد کارهای خشن ، تبدیل به یک دردسر واقعی شد. کار به سیلی زدن های افسری و لیسیدن توالت کشیده شد . و من شاهد بودم ، چگونه خنده به صدای بلند و نفسهای تند و رگهای گردن کلفت شده و صورتهای سرخ و دعوا … وبعد تنبیه و خستگی تبدیل شد . تختم را دوست دارم . فضایی است که در این مکان عمومی فقط مال توست . فقط مال تو . هر چه بخواهی به سقفش میچسبانی . و یا به دیواره اش . من بریده روزنامه هایی دارم مربوط به یک شاعر . اسمش ریحانه جباری است . چند سالی از من بزرگتر است و اکنون در شهری از ایران زندگی میکند و لابد در برخورد با محیط اطرافش یا آدمهایی که میبیند ، احساسش برانگیخته شده و شعر میگوید . گاهی در روزنامه هایی که در زندان هست ، شعری ازو چاپ میشود ، که من بریده و به دیوار تختم که با ملافه ساخته شده میچسبانم . تختم یعنی سلول انفرادی برای تمرکز افکار و مرور آنچه بر من گذشته . اتاق جراحی روحم . کارگاهی که در آن یاد گرفتم ، تا همه پیوندهایم از زندگی را قطع نکنم ، مرگ به سراغم نمیاید . آنچه بر من گذشته ، آشکار میکند که در اوج جوانی و خوشدلی که حتی تحمل گرما یا سرما را نداری ، تحمل شنیدن یک حرف ساده و نامطلوب را نداری ، تحمل گرسنگی و تشنگی را نداری ، تحمل زور گفتن دیگران را نداری ، اگر در شرایط صد در صد متضادش قرار بگیری میتوانی چنان انعطافی از خود نشان بدهی که خودت هم تعجب کنی از تحملت . یادم هست در کودکی کارتونی را تماشا میکردم که نامش بارباپاپا بود . او به اشکال مختلف در میامد و همین انعطافش ، باعث تداوم زندگیش بود .
من ریحانه جباری وقتی نوزده ساله بودم ، تبدیل به یک باربا پاپا شدم. وقتی دانستم که پدر و مادرم مرا رها نکرده اند ، به عشق داشتن آنها زندگی میکردم . روزها بود که هیچ خبری از هیچ کجای دنیا نداشتم و فقط با حشرات داخل سلول انفرادی بازی میکردم … و میخوابیدم . انگار تلافی بیخوابی های گذشته را در میاوردم . خواب را با سلولهایم میبلعیدم و اگر چه خسته بودم از حرفهای تکراری و بی پایانی که باید میزدم ، در خواب ، سکوت را تمرین میکردم . روزها بود که دیگر شاملو بازجوییم نمیکرد و دو مرد که موهایشان را مثل سربازها را تراشیده بودند ، بازجویی و یا اسم شیک ترش بازپرسی میکردند . یکی چاق و شکم دار و دیگری لاغر و کشیده . هر دو ته ریش داشتند و مردلاغرسبیل بلندتر از ریش داشت . بارها میگفتند خانواده ات را دستگیر کرده ایم و هرکدام را به زندانی فرستاده ایم . و من در دل ، خود را نفرین میکردم که با آشنایی با سربندی و شیخی ، آرامش و روال طبیعی زندگی پنج نفرمان را نابود کرده ام. در خیالم آنها را در موقعیت خودم میگذاشتم ، خواهرهای کوچکم را تصویر میکردم که مثل من جوجه شده اند . اصطلاحی که ماموران خشن به کار میبردند . دستهایت را میبندند و پاهایت را . بعد مثل یک تکه لباس روی میله ای آویزان میکنند و با زانو توی شکمت میزنند . برایشان فرق ندارد کجای دلت میخورد .تو باید زرنگی کنی و با وجود شدت درد ، به خود نپیچی . چون اگر لحظه ای سرت را پایین بیاوری ، برخورد زانو با چشم یا بینی و یا دهانت ، تبدیل به پاشیدن خون میشود و درد بی پایان شکستگی صورت . من هوشیار بودم و صورتم را از برخورد با زانو حفظ میکردم . بازجو مرد است و هرگز نمیفهمد زنان در ایام ماهیانه ، درد دارند . کرختی و کوفتگی دارند . بیحال و رنجورند . و همین که راه میافتند و به سوال و جواب میرسند ، خودش عذاب است . بازجوی مرد نمیداند زانویی که به سینه زن میخورد در این ایام یعنی چه . نمیدانم چرا زنان وقتی پسر میزایند ، به آنان نمیگویند که خودشان چه حالی دارند . تا وقتی پسرکشان بزرگ شد و شغلش بازجویی ، بدانند چگونه زانورا بزنند توی دل متهم . متهمی که از قضای روزگار زن است و از بد حادثه در سخت ترین ایام زندگیش . در یکی از بازجویی ها فریبی تلخ خوردم : مادرت را از بازداشتگاه به اوین برده ایم و در آنجا بازجویی میکنیم .دو روز بعد را در سلول بودم . دو روز مرا برای بازجویی نبردند و من غافل بودم ازین حیله که روحم دستخوش وسواسی بیمارگونه شد .وسواسی که فقط چند روز بعد ، مرا به کلی ویران کرد . ساعتهای کشدار داخل انفرادی ، بدون نور متغیر ، با تابش مدام و بیست و چهارساعته نور مهتابی عذابت مبدهند .مهتابی تبدیل به سوهان روحت میشود . دشمنت و تو نمیدانی چه کنی تا کمی تغییر درین فضا به وجود آوری . به هر چه میخواهی فکر کنی ، مهتابی میپرد وسط فکرت و تمرکزت را میگیرد . فکرهای تکه تکه و بی ربط ، انسجام ذهنت را از بین میبرند . روی هیچ چیزی تمرکز نداری . اگر میخواهی غذا بخوری یا حمام کنی ، نمیتوانی تصمیم بگیری که اول دوش را باز کنی ، بعد سرت را بشوری ، بعد کف را آب بکشی و تمام . وقتی انسجام فکری نداری ممکن است دوش را باز بگذاری و بدون شستن کف ، از حمام بیرون بیایی . ممکن است ، قاشق را پر از غذا کنی که به دهان ببری ولی در راه رسیدن قاشق به دهانت ، ذهن تو بپرد به جای دیگر و زمانی به خودت بیایی و ببینی قاشق بین زمین و آسمان معلق است و تو فقط دهانت را باز کرده ای . تو نیز معلقی بین خواب و واقعیت . مهم و حقیقت .
من ریحانه جباری وقتی نوزده سال داشتم روزی هزار بار گوشم را به در سرد آهنی سلول انفرادی میچسباندم تا شاید صدای مادرم را که اکنون در یکی از سلول هاست بشنوم . تمام وجودم تبدیل به گوش میشد و به در میچسبید . اما هیچ صدایی از شعله نمیشنیدم. عصبی بودم و در اتاق ۹ متری راه میرفتم . از چپ به راست ، از راست به گوشه ، از گوشه به کنار در . قدم رو هایم هیچ نظمی نداشت و هر چند لحظه یکبار میپریدم و گوش میشدم . خیال میکردم صدایش را میشنوم . اما نبود . میخوابیدم ، یا شاید خیال میکردم خوابیده ام . هیچ دلیل منطقی یا قطعی نداشتم که مطمئن باشم آنچه درک میکنم واقعی است . چشمهایم چیزهایی میدید که لحظه ای بعد ناپدید میشدند . عصبی تر میشدم . برای اینکه بدانم کجا هستم ، و در چه حالی ، به خود سیلی میزدم . مثل بازجوی آگاهی در روزهای اول . همانها که مدتها بود گورشان را از زندگیم گم کرده بودند. سیلی خودم به خودم ، صدا داشت ، درد داشت ، پس حقیقی بود .پس بیدارم . اما مگر نمیشود در خواب صدا را شنید ؟ خدایا چرا هیچکدام از آموخته هایم در مدرسه یا دانشگاه به یاریم نمیامد برای شناخت ماهیت واقعی این لحظات ؟ و این درد عدم درک لحظه ، به پایان رسید . با صدای فریادی که از بیرون شنیدم . گوش چسباندم . صدا حقیقی بود و کشدار . آی ….تکرار فریاد و بعد تبدیلش به ناله مرا به در چسبانده بود . این مادرم است . پس راست گفته بودند . همه شان را دستگیر کرده اند . عذاب داشتم و میخواستم با او ارتباط برقرار کنم . داد زدم : ماماااااان . جوابی نبود . بلند تر ، مامااااااااااااااان . جوابی نبود . به در مشت میکوبیدم ، چنگ میزدم ، عقب مبرفتم و با خیز ، با همه تنم به در میکوبیدم ، خیزها بلند و بلندتر میشد ، از پشت به دیوار میخوردم و باز با همه قدرت به در . همه وجودم از گوش تبدیل به گلو شد و من با همه حجم گلویم فریاد زدم : مامااااااااااان. دریچه کشویی باز شد و صورت یک مامور که با وجود گرما چادر سرش بود و با صورت غرق جوش و مو ، فحش بارانم کرد . تنم داغ بود و اگر دریچه کمی بزرگتر بود با مشت توی صورتش میکوبیدم . گفتم خفه شو ، این فریاد مادر من بود . مادر مرا میزنند .و او داد زد یکی بیاد این زنجیری رو خفه کنه . و با فحشی رکیک دریچه را بست . بالا و پایین میپریدم . مهتابی، ذهنم را آشفته تر کرده بود و در لحظه ای تصمیم گرفتم خاموشش کنم . کردم . تمام فکرم را متمرکز کرده بودم برای نابودی این دشمن . نور سفید مهتابی که با توری فلزی احاطه شده بود . توری قر شد و مهتابی شکست . در لحظه ای تکه ای شیشه لامپ در دستم بود .
من ریحانه جباری در نوزده سالگی نمیدانستم که خلاص شدن از مهتابی دلیلی میشود برای آموزش دیده بودنم . نمیدانستم که این تاریکی آرامش بخش ، مرا به چیزهای مخوفی متهم خواهد کرد . چیزی که در روزهای بعد به آن اقرار کردم . صدای ناله بیرون را به سختی میشنیدم . سعی میکردم به یاد بیاورم وقتی مادرم مریض بود و ناله میکرد ، چه صدایی داشت . به یاد نمیاوردم . در خاطراتم میگشتم تا لحظه ای را تداعی کنم . وامانده بودم . حتی وقتی شش سال داشتم و خواهر کوچکم به دنیا آمده بود را تداعی میکردم . همه چیز یادم میامد به جزصدای ناله اش . تمام جزئیات صورت و لباسی که بر تن داشت ، حتی بوی تنش را به یاد میاوردم . ولی درمانده بودم که صدای ناله کردنش چگونه بود ؟ تمام خواستم در آن لحظه این بود که بدانم چه بر سر مادرم آمده .
من ریحانه جباری بیست و شش سال دارم و اکنون میدانم که انسان ، زمانی که بین وهم و واقعیت دست و پا میزند ، هیچ قدرتی ندارد . توان تصمیم گیری ندارد و تسلیم محض است . حتی اگر فریاد بزنی ، یا خودت را به در و دیوار بکوبی ، ضعیفی . ممکن است قدرت بدنی ات بالا برود ، ولی به دلیل قطع ارتباط با جهان اطراف به نوعی روانپریشی مبتلا شده ای که تو را ضعیف و ضعیف تر میکند ، هیچ میشوی . پوچ میشوی . پوک و تهی از هر نشان زنده بودن . وهم و خیال ، مثل یک مخدر تو را به بی عملی میرساند . به بی فکری ، بی تصمیمی .
فردای آن روز یا شب ، بازجویی شدم . تنم دوباره نای حرکت نداشت . بازجوی لاغر اندامم ، مرا توجیه کرد : مادرت آزاد خواهد شد ، اگر بنویسی . نوشتم . بعد از ضربه ای که به سربندی زدم ، شیخی در را باز کرد و داخل شد . با سربندی درگیر شد . او را به زمین انداخت . سربندی از خانه خارج شد و شیخی یک مجسمه را که در آنجا بود برداشت و رفت و من بعد از او از خانه خارج شدم …. وقتی به سلولم برگشتم ، لامپ تازه ای نورافشانی میکرد . سلول روشن بود و من همچنان تسلیم و خسته . باز بیهوش شدم . صدای ناله نبود . سکوت بیرون گاهی با قدم زدن کسی میشکست . پس به قولش وفا کرد و مامان آزاد شد . راحت بودم و خواب مرا راحت تر میکرد . به یاد میاوردم زمانی را که شاملو گفت پدر و مادرت تورا نمیخواهند و رهایت کرده اند . به یاد میاورم روزی را که روز پدر بود . و من با چه حرارتی التماس میکردم به نگهبان . تو رو خدا ، فقط یک دقیقه زنگ بزنم به پدرم . تو خودت پدر داری . بذار بهش تبریک روز پدر رو بگم . تو رو خدا . و نگهبان که فاقد بسیاری از مشخصه های انسانی بود نمیفهمید چه میگویم . با آرامش میگفت نمیشود . قاضیت گفته تو از همه چیز محروم باشی . تلفن برای تو ممنوعه . او نمیدانست که من اگر حتی یک ثانیه صدای بابا را میشنیدم ، میفهمیدم که مرا رها کرده یا نه . او نمیدانست با نشنیدن صدای پدرم مرا به وسواس ذهنی سوق میدهد . نمیدانست مرا درهم میکوبد .
من ریحانه جباری وقتی نوزده سال داشتم ، هر روز پرده ای جدید را میدیدم که مجبور بودم در آن بازی کنم . بازی . کلامی که پشت آن مفاهیم زیادی نهفته است . همیشه در یک بازی کسانی سرگرم میشوند و کسانی سرگرم میکنند . من میبایست هر دو کار را میکردم و بازجویانم نیز . نمایشی جدید نوشته میشد که بسته به فرد بازجویی کننده ابعاد مسخره ای میافت . یکی میگفت مرا در دانشگاه جذب کرده اند و از من تست هوش گرفته اند. من ۹۹ شدم از صد . خیال کرده اند شاید تقلب کرده ام و دوباره تست گرفته اند . باز ۹۹ از صد .مامورین اطلاعات به من گفته اند تو رئیس دخترهایی و پسری به نام آرش رئیس پسرها . آن یکی که قصه دیگری میبافت میگفت این را هم اضافه کن که قرار بود عملیاتی در قبرس انجام دهید . مردی که در قبرس رستوران دارد رئیس کل این عملیات است . و من مینوشتم . مینوشتم که آموزش دیده ام تا بتوانم ذهنم را پاک کنم . آموزش دیده ام تا بتوانم حتی دستگاه دروغ سنج را فریب دهم . من آموزش دیده ام . مرا برای جاسوسی آموزش داده اند . وقتی مینوشتم ، میگفتم تمام این کارها را کی کرده ام ؟ گویی بیست و چهار ساعت شبانه روز مرا کش داده اند و تبدیل به صد ساعت شبانه روز کرده اند . چگونه کسی باور میکند که صبح از خواب بیدار شوم ، بابا مرا به مترو صادقیه برساند ، بروم تا کرج ، سوار سرویس شده به قزوین بروم ، درس و دانشگاه ، عصر برگردم کرج ، مترو صادقیه ، انتظار بابا ، و خانه . روز های تعطیل دانشگاه بروم شرکت و شب خانه . کدام ساعت خالی را دارم که بتوانم آموزش ببینم؟ چگونه کسی آموزش میبیند بدون حتی یک ساعت که محل حضورش نامشخص باشد ؟ برگه های حضور و غیاب دانشگاه و شرکت گواهی خواهد داد که هیچکدام این نوشته ها درست نیست . امیدوار بودم روزی که به دادگاه بروم ، قاضی همه این پرسش ها را کرده و حقیقت روشن شود . یک سال و نیم بعد ، در دادگاه ، قاضی کوه کمره ای نشانه های بررسی دقیق را مطرح کرد. در مقابل کسانی که مرا متهم به بیرحم بودن میکردند ، با لهجه غلیظ ترکی نهیب زد : آقا جان این دختررا میگوییم جوان بوده و فریب ظاهر را خورده اصلا نامسلمان و بد ، آن آقا که متدین بوده و میانسال ، چگونه خود را در شرایط خلوت با زن نامحرم ، آنهم در مکانی که متعلق به او بوده قرار داده ؟ و پاسخ سکوت بود . قاضی ادامه داد ، دیگر در این دادگاه حرفهای غیر اخلاقی نزنید . وقتی بعد از دو جلسه دادگاه چند ساعته و نفسگیر ، قاضی اعلام کرد دادگاه نیاز به بررسی دقیق تر دارد ، دانستم که این قاضی میتواند همه آنچه بر من رفته کشف کند . افسوس که او عوض شد و قاضی دیگری به جای او نشست . حسن تردست . دادگاه او را در زمان خودش تشریح خواهم کرد .
من ریحانه جباری بیست و شش سال دارم و در زندان شهرری ساکنم . هیچ منبع مطالعاتی و یا دانشگاهی مربوط به قضاوت و دادرسی نداشته ام . اما با گوشت و پوست و خونم ، تجربه کرده ام تمام مراحل قضایی در ایران را . دهها زن را دیده ام با قصه های رنگارنگ . بسیاری از بد حادثه اینجایند و بعضی از خبث درون . دختران معصوم زیادی را دیده ام که به دلیل یک اشتباه کوچک برای مدتی کوتاه زندانی شده اند اما وقایعی برایشان اتفاق افتاده که بعد از آزاد شدن ، چاره ای جز بازگشت به زندان نداشته اند . من میخواهم نوشته هایم را قضات بخوانند . تا بدانند با نوشتن یک حکم چه بر سر سرنوشت دختری میاورند . کاری که از دومین سال زندانی شدنم آغاز کردم . برای بسیاری از پرسنل جوان زندان اوین و شهرری که دانشجو بودند ، مقاله نوشتم تا به عنوان طرح تحقیقاتی به استادانشان بدهند . آنان دلخوش بودند که بی زحمت و تلاش نمره شان را میگیرند و من شاد از اینکه تجربه ام را به استادی رسانده ام . و امیدوار به اینکه شاید به گوش یک قاضی برسد . غافل از اینکه نوشته هایم ، مثل هزاران تحقیق کتابخانه ای و کپی شده دانشجویی خاک میخورد . هر چند استاد مربوطه از کجا میدانست که این تحقیقات مکتوب که در دست دارد ، کتابخانه ای نیست و به روش میدانی تهیه شده است . چنین بود که بعد از مدتی ناامید شدم و همه را مخفیانه از زندان خارج کردم . کاری که اکنون نیز در انتظار این بازگویی وقایع است . به زودی این بار از دلم برداشته خواهد شد و دیگر ناگفته ای نخواهد ماند که با خود به گور ببرم . گوری که دهانش را باز کرده ولی معلوم نیست کی مرا در خود بگیرد . اکنون هفتمین زمستانی است که در زندان آغاز میکنم . پنجمین سالی است که با حکم اعدام روبرو شده ام و مراحل دادرسی بی منطقش به پایان رسیده . کشدار شدنش را با این امید توجیه میکنم که رئیس قوه قضاییه در حال موشکافی پرونده است . پرونده ای که دو رئیس قوه قضائیه را به خود دید . ایت اله شاهرودی و آیت اله لاریجانی . کاش میشد این نامه ها را برای آنان بفرستم . کاش … برای آیت اله شاهرودی بارها نوشتم اما از بین ده ها نامه ام فقط چند تایی خارج شد و پدرم آنها را به دست او رساند . تلاش هایی که عقیم ماند . اکنون صبح شنبه است و من امروز ملاقات دارم . برای دیدن خانواده ام ، که هر هفته به دیدارم میایند ، باید آماده شوم . ۴ عزیزی که هرگز رهایم نکردند . ۴ عزیزی که ستون زندگی منند . بعد از پایان انفرادی و زمانی که به بند عمومی منتقل شدم ، صدها بار توسط پدر و مادرم و بخصوص مادرم بازجویی شدم . سوال و جواب های سخت . با ریز بینی بسیار . گاهی بعد از بازجویی این دو ، گریه ها کردم . آنان تلنگری میزدند که به ظاهر برایشان ساده بود و من مثل ماهی داخل تنگ ، تلنگر ساده آنان را با قدرت ارتعاش تشدید شده در فضای زندان، بسیار دردناک دریافت میکردم . اما هرگز مرا تنها نگذاشتند و اگر امروز زنده ام به عشق آنان است . کسانی که فکر نبودنشان مرا بیچاره و عاجز کرده بود و دوران انفرادی را تلخ تر از زهر هلاهل . زهری که نشانه های انتشارش در تمام زندگیم قابل پیگیری است . امروز دیدار دارم . با کسانی که دوستشان دارم و دوستم دارند . انرژی لازم برای هفته ام را ، از ملاقات شنبه ها به دست میاورم. امروز روز خوش است . روز زندگی .

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: